تبليغاتX
و اما زندگی- خاطرات مصور فاطیما
 فراموش شده
 

پیش همه زندگی می کنید .. با همه صحبت می کنید..با هاشون مهمونی میرید اما هیچ کس نمی بینتتون.... بدتر از همه اینه که حس کنی می بیننتون و لی طوری وانمود می کنن که انگار نیستین...

یعنی همیشه اینجوری؟؟ چرا همه چیز عوض نمی شه؟؟

چرا مارو از این همه فکر بیرون نمی یاری؟؟

|+| نوشته شده توسط فاطیما در پنجشنبه 7 شهریور1387 و ساعت   
 دوباره سلام
انگار نوشتن یادم رفته  ینابراین سعی کردم کارهایی رو که تو این غیبت شاید ۱ ساله ام داشتم را با تصویر های زیر گفته باشم...

حامد که از آموزشی با کلی خاطرات برگشت شیرازو تو همین هوابرد خودمون خدمتشو داره ادامه می ده...ما رو سر سفره عقد نشوندن....سخت درگیر ترم آخر دانشگاه بودم ....و اما فارغ التحصیلی...  .

الان هم که می بینین اینجام هنوز کاری پیدا نکردم...

|+| نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه 6 شهریور1387 و ساعت   
 
                          

خدايا تو خيلي بزرگي و من خيلي كوچك جالب اينجاست كه تو به اين بزرگي هيچ وقت من رو به اين كوچيكي فراموش نميكني ولي من به كوچيكي توبه اين بزرگي رو گاهي فراموش ميكنم .

|+| نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه 12 دی1386 و ساعت   
 سربازی و دوری2
 

 

 

می دونی الان که دوباره رفتی تازه فهمیدم چقدر مرخصیت کمتر از اونی بوده که فکرشو می کردم امروز وقتی دیدم پای تلفن چقدرصدات گرفته و غمگینی به یاد تنهایی خودم افتادم...

این روزها هم میگذره گلم..

می خواهم بدونی فقط به امید حرف بالا دارم طاقت می یارم....

منتظر همیشگیت.... دو نقطه ایکس

|+| نوشته شده توسط فاطیما در یکشنبه 18 شهریور1386 و ساعت   
 سربازی و دوری1

 

نمی دونی که چقدر

دلم برایت تنگ شده است

 

تک تک روزها را

پشت سر می گذارم

 

کارهایم را به انجام می رسانم

آن گاه که باید لبخند بزنم

حتی گاه قهقهه می زنم

ولی قلبا تنهای تنها هستم

 

هر دقیقه یک ساعت

وهرساعت یک روز طول می کشد

 

آنچه مرا در گذراندن این دوران یاری می کند

فکربه توست

و دانستن اینکه

به زودی در کنار تو خواهم بود

 

حامدم واقعا دلتنگ توام

دوستان زیادی دارم که می تونم باهاشون حرف بزنم ولی تو چیز دیگری هستی

تو آنچنان منو خوب می شناسی که بی آنکه چیزی بگویم میدونی که چی میگم

 

دلم برات تنگ شده می خواهم اینو بدونی ، مهم نیست من کجاها میرم و کی هارو می بینم یا چی کار میکنم...

می خواهم بدونی محبتی که در وجود تو یافته ام را در دیگری نخواهم یافت.

پس چرا بهتون مرخصی نمی دهند... .

|+| نوشته شده توسط فاطیما در جمعه 9 شهریور1386 و ساعت   
 
 

 

همیشه کمرنگ ترین یادداشتها از قوی ترین حافظه ها ماندگار ترند.

|+| نوشته شده توسط فاطیما در یکشنبه 24 تیر1386 و ساعت   
 

|+| نوشته شده توسط فاطیما در سه شنبه 5 تیر1386 و ساعت   
 سلام می کنیییییم....!!

 

                            

 

سلام سلام...

وای که چقدر اینجا نبودم...و چقدر واسه اینجا و شما دوستهای خوبم تنگ شده بود...

 

اول از همه بگم که بعد از ماجرای کذت شدن که دیگه داشتم از خونه آقا و خانم تنارده جیم می زدم تو اون تاریکی شب لنگه کفشمو گم کردم و از این به بعد کذت داستان ما به سیندرلا تبدیل شد والله تا الانش درگیر سیندرلا بازی بودم و این روزها هم نامزد بازی.اگه بدونین چطوری این ترم درسهامو پاس کردم که البته نتیجه همشون نیومده که واقعا پاسیدم یا نه..

خلاصه فاطیمای بی دردسر و بدون دغدغه ( تا باشه از این دردسرها)  و دختری که یه جا بند نمیشد به یه خانم زندگی کن داره تبدیل میشه.

 

ولی جدی خودمونیم ازدواج خیلی چیزه خوبیه اگه انتخاب صحیحی داشته باشی.

 

امتحانهام که تموم شده ترم جدید هم که مونده هنوز همین روزهاست که سرتونو ببرم از بس یبام براتون کامنت بزارم که بیاین سر بزین آپیدم....

 

مواظب خودتون و دلهای پاکتون باشین و نزارین به هر قیمتی از معصومیتش کم بشه.

 

 

|+| نوشته شده توسط فاطیما در شنبه 14 بهمن1385 و ساعت   
 کذت

 

آخه مامان کجایی این آقای تناردیه (استعاره از پدر بزرگوار شکموم)منو کشت با ایرادهای بنی اسرائیلیش....

این وسط ژان وارژان منم مریض شده...

چقدر کذت بودن سخته...

|+| نوشته شده توسط فاطیما در شنبه 9 دی1385 و ساعت   
 برف بازی

 

                                  

 

امروز دوست داشتنی ترین برف بازی عمرمو داشتم...

دلم واسه اون لحظه ها و آدم برفیمون (که نصفیش هم دزدی بود) تنگ شده ..کاش فردا هم برفی باشه و بتونم اون لحظه ها را تکرار کنم.

اما 3 واحد معماری را چی کار کنم که هر چی هم می خونم تموم نمیشه...(چقدر هم می خونم)

|+| نوشته شده توسط فاطیما در یکشنبه 3 دی1385 و ساعت   
 پیمان

                          

 

وقتی عاشقت شدم فهمیدم مثه یه زمین پر از مین هستی... همانطور که راه رفتن در جایی که پر از مینه ریسک آوره وارد شدن به قلبت هم  یه ریسک بزرگ بود.

 

قبل از اینها خونده بودم که هیچ وقت رویاهامو حتی اونهایی که محال به نظر می رسن دسته کم نگیرم و همیشه دنبالشون کنم... حالا شده بودی یکی از رویاهام.پس تصمیم گرفتم با حوصله تمام شروع به خنثی کردن مین های کاشته شده بکنم.

 

هیچ وقت فکر نمی کردم تو این روزها ، روزی رو ببینم که اون زمین دوست داشتنی من پاک پاک شده و بهتر از اون مال خودم هم شده.

 

و پیمان می بندم که در سرزمینِت جز گلهای آفتابگردون که برای من نماد عشق ِ هیچ چیزه دیگری نکارم.

|+| نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه 22 آذر1385 و ساعت   
 (:

                               

 

اتفاق های خوب همیشه بعد از یه  سری از اتفاق های تلخ پیش میاد.. شاید هم وقتی مزه تلخی رو چشیده باشی شیرینی رخ دادن چیزهای خوب رو خوب می چشی و به دلت خوب میشینه.

 

اما اینکه با کسی باشی که یه جور دیگه بهش نگاه کنی و بودن باهاش با بقیه برات فرق داشته باشه مزه اش از هر چیزی که فکرشم می کنین بهتره.

|+| نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه 15 آذر1385 و ساعت   
 روزهای دلتنگی های من....

                                         

 

از امشب بدم می یاد.. می دونم از امشب دلتنگی ها می یاد سراغم...... خدایا خیلی کم بود...

 

کاش اشتباه کرده باشم....اما دیگه

 

دیگه جون نداره دستام

 آخره قصه رسیده

 عطر تو مثه نفس بود

 واسه این نفس بریده

|+| نوشته شده توسط فاطیما در جمعه 26 آبان1385 و ساعت   
 قانون زندگی...!!

 

بعضی چیزها خیلی برام مبهمه حتی اگه ۱۰۰ ها بار اونو امتحان کرده باشم ....

اولش مثه اینکه این دفعه با بقیه دفعه ها فرق می کنه اما کمی که می گذره  می بینم باز یکی از قانون های زندگیم داره تکرار میشه...

می دونین چیه تازه فهمیدم تو این دنیا چندتا قانون کلی بیشتر نیست هر چه جلوتر می رم هم قانون ها کمتر میشه..

کاش روزی بشه که با اطمینان بگم فهمیدم واسه چی و رو چه قانونی دارم زندگی می کنم..

این روزها خیلی با خودم درگیرم...

|+| نوشته شده توسط فاطیما در پنجشنبه 25 آبان1385 و ساعت   
 مکالمه فاطیما و خدا...!!!

 

    

                                         

 

داشتم یکم اتفاقهای زندگیمو مرور می کردم که دیدم تا حالا چقدر اتفاق های بزرگ  و تلخ تویه زندگیم افتاده ...نمی خواهم گله کنم اما همه آنها حالا یاد کردنشون هم هنوز بغض توی گلوم می یارن و هنوز با همون احساس  قبلیم نه کمتر نه بیشتر متاثرم می کنن و گاهی هم اشک هامو جاری می کنن... نشده یادم بره...

 

تو همین حین و وین بودم که یاد کسی افتادم که با یاد کردنش و کمک خواستن ازش تونسته بود تو همه اون لحظه ها آرومم کنه . چیزی که مثه کوه بر سرم خالی شده بود را مثه کاه از روی دوشم برمی داشت. من خراب می کردم  و اون درست  می کرد .

 

مثه همیشه نشستم باهاش راز و نیاز کردم ...

 

_ بهش گفتم به این ها ،  بندهات می گن آزمایش.... درست می گن؟

_آره درسته...

 

_واسه چی آزمایشم می کنی؟

_ فک می کردم می دونی واسه چی؟ آخه زیاد دلیلشو به خودت گفته بودی..مگه یادت رفته؟

 

_ نه یادم نرفته ... اما چرا می خواهی مدام بهم ثابت بکنی که کسی نیستم...چرا مدام می خواهی بهم بگی قدرتی ندارم... من که همیشه گفتم تو قدرت مطلقی...نگفتم؟

_ گفتی...

 

_نگفتم هیچ چیزی در برابرت نیستم...اعتراف نکردم تو  به همه چیز عالمی و از همه اون چیزهایی که من نمی دونم ( همون ها که میگن حکمتته) خبر داری...؟

_ چرا گفتی...

 

_ ازت تشکر نکردم که کمکم کردی همیشه؟ تنهام نذاشتی و همیشه دوستم داشتی؟به مهربونیت از صمیم قلبم ایمان نداشتم...؟

_ چرا داشتی....

 

_ پس ......

_بزار یه چیزه دیگه هم بهت بگم اگه آزمایشت می کنم به صرف این نیست که می خواهم به قدرت و حکمتم پی ببری مگه نمی گی همیبشه دوستت داشتم خوب پس چرا دوست نداری بهم نزدیکتر بشی....

 ـ ....................................

{مکالمه من با خدام تموم شد و هنوز به این فک می کنم که چند پله تا خدا دارم؟؟؟؟؟

اصلا با همه اون اتفاق ها پله ای هم اومدم بالا؟؟؟}

 

 _ فقط خدایا یکم بهم نگاه کن... فک کنم خسته باشم.... بزار یکم استراحت کنم.... بزار روی همین پله بشینم... بزار چبزهایی که تا حالا فهمیدمو جمع و جور کنم...بزار با دست پر بیام پیشت...هیچ وقت رومو زمین ننداختی همیشه هر چی خواستم بهم دادی....این دفعه هم بزار این بنده ی نق نقوت به قول خودش یکم استراحت کنه...

 

ببین یه چیزه دیگه فراموشم نکنی یه وقت..... خودت که دیگه می دونی کی خستگیم تموم میشه...قوربونت برم...خیلی دوست دارم..بازم می یام پیشت... سلام ما رو هم به اون برو بچ آسمونت برسون .

 

و خدای من با همون مهربونیش خیلی آروم بهم گفت: 

_ همیشه منتظرتم.

|+| نوشته شده توسط فاطیما در شنبه 20 آبان1385 و ساعت   
 ...!!

 

 

پدر روزنامه م‍ي خواند،

 اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد.

 حوصله پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را - كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد - جدا و قطعه قطعه كرد وبه پسرس داد و گفت:


" بيا كاري برا يت دارم. يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم، ببينم مي تواني آن را دقيقا همانطور كه هست بچيني ؟ "


و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت ، مي دانست پسرس تمام روز گرفتار اين كار است.

اما يك ربع بعد ، پسرش با نقشه كامل برگشت.


پدر گفت:" مادرت به تو جغرافي ياد داده است؟ "
پسرجواب داد: " جغرا في ديگر چيست؟!؟ اتفاقأ پشت همين صفحه ، تصويري از يك آدم بود. وقتي توانستم آن آدم رابسازم، دنيا را هم دوباره ساختم! "

 

|+| نوشته شده توسط فاطیما در جمعه 19 آبان1385 و ساعت   
 مرز بین خوشی و حال گیری......!!!

 

 

مرز بین خوشی و حال گیری چقدر کمه همین امروز صبح آپ کردم که کیفورم اما امشب هم دارم اینها رو می نویسم.

اون خوشی اون معما زدگی بر می گرده به قبل از  انجام اون کار مسخره ام که با عث ناراحتی کسی شد که هیچ وقت دوست نداشتم حداقل من یکی دلشو شکسته باشم( آخه خودش بهم گفت دلشو شکستم)  و بعدش هم کلافه شدن من و حواسپرتیم.... و تا 10 توی شرکت دنبال کلیدی میگشتم که تویه جیب جلیقه ام بود.... کلی ضرر کردم...دلخور کردن کسی که برام عزیز بود... بی نظم بودن من واسه صحاب کارم.... و حال امشب هم که خیلی گرفته است.کاش روشو داشتم برم بگم که دیگه نمی خواهم کار کنم آخه واقعا کم آوردم ..می ترسم به همه این موارد ها پاس نکردن درسهام هم اضافه بشه...(البته خدا نکنه)

حتی نمی تونم تصورشو کنم که لحظه ای از امروزو چقدر سر حال بودم.....آه ه ه ه .....

 

 

|+| نوشته شده توسط فاطیما در پنجشنبه 4 آبان1385 و ساعت   
 فاطیمای معما زده...!!!

 

 

خیلی کیفورم دلیلشو نمی دونم فقط می دونم از اون حالتهام که از خودم خیلی خوشم می یاد..این روزها میشه از فاطیما هر چیزی بخواهی و اونم بی برو برگرد واست انجام بده...پس بپا عقب نیوفتی.. فاطیما نه نمیگه

میدونی چیه ازاونجا که واسه خودم هم معمام  از اینش بیشتر خوشم اومده

|+| نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه 3 آبان1385 و ساعت   
 آهای خبر...
اما چندتا خبر:

۰.سلام سلام سلام

۱.اول از آرزوی فعلیم میگم...دوست دارم مثه پاستیل کش بیام..... کاش میشد پاستیل بشم

۲.داداش یکی از دوستام دانشگاه ما قبول شده داره می یاد پیشمون که تازه شنیدم..البته خودم براش نگاه کردم

۳.با هزارتا دعا و صلوات اولین هوم ورک( مشق درسیمون)  را دادنو هنوز به دست من نرسیده.{بچه های کلاس اگر می خونین واسه دادن تکلیف شب(  خواهشا فقط مشق استاد) سریعا با شماره من تماس بگیرین}

۴. دلتون آببشه امشب هم شام دعوتم

۵. این روزها کم بهتون سر زدم رفقا ..ساری.. والله در گیرم اکه باور ندارین به شماره یک برگردین.

۶.و در آخر می خواهم بگم امروز ظرفیت اونو دارم که همه چیز و همه آدمهارو دوست داشته باشم

۷.اینجا دیگه بند پ هست( پارتی) می خواهم واسه یکی داد بزنم که دوسش دارم...خدایا خدای مهربونم خیلی دوست دارم (خودت می دونی دیگه خیلی فاطیما چقده...!!!!)

|+| نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه 26 مهر1385 و ساعت   
 فاطیمای سر در گم

هاااا این حال و روز  چند روزه من بید...همین قدر که نمی دونم چی بنویسم  و همه چیز انگار یادم رفته حتی نوشتن خودش دلیل بر این ریختی شدنمه..

|+| نوشته شده توسط فاطیما در پنجشنبه 20 مهر1385 و ساعت